فضا فضای عاشقی ست و جان می دهد برای قدم زدن. ای کاش هوا خوب بود و ما پابه پای هم به تپه های داوودیه که در اطراف دانشگاه مان هست می رفتیم تا برایت از اتفاقات گوناگونی که برای من و دوستانم به وجود آمده می گفتم اما حیف که من از دیدار تو محرومم و تو با آن درشکه رینگ اسپرتت داری توی اتوبانها ویراژ می دهی! مواظب باش گشت نامحسوس بهت گیر نده ...
بابا لنگ دراز من
از فضای دانشگاه و وضعیت خوابگاه ها و خانه های دانشجویی، از اتاقهایی که به جای بوی درس بوی قلیان دوسیب می دهند و مخ هایی که با انواع مواد مخدر سوت می شوند و از شرط بندی و ورق بازی ها بارها برایت نوشته ام، اما اینبار اتفاقات جدیدی برای دوستانم روی داده که دوست دارم برایت تعریف کنم.
پدر جان، وضعیت دانشگاه ما (بخوانید همه دانشگاهها!) هر روز بدتر از دیروز می شود و کسی هم گوشش بدهکار نیست. الان که دارم برایت نامه می نویسم بحث ازدواج های سوری همکلاسی ها داغ داغ است و کار به جایی رسیده که هم اتاقیم سالی 24 ساعته مشغول sms بازی با کاکرو یوگا دروازه بان تیم ملی امید است و احتمالا در مورد مهمانی هفته بعد باهم قرار می گذارند.
دوست پولدارم جولیا که پدرش بعد از قبولی در دانشگاه برایش یک درشکه آپشن دار چهار اسبه خریده بود برای خودش لپ تاپ خریده و دائما در حال چت کردن با گارونی یکی ازبچه های مدرسه والت است. البته همه از انتخاب جولیا در عجبند چون گارونی پول ندارد و مجبور است در کافی نت با جولیا چت کند!حالا بماند که گارونی 40 کیلو از جولیا سنگین تر اسست و هیچکدام از ما نمیدانیم جولیا این موضوع را چطور میتواند تحمل کند !!
نمی دانم چرا بچه ها از این رو به آن رو شده اند و بعضی ها زیر بار هیچ قید و بندی نمی روند. اینجا در دانشگاه شبها شبهای عشق و عاشقی ست و خوابگاه ها به تلفنخانه و خانه های داشجویی به محلی برای پارتی های آنچنانی تبدیل شده است و بچه ها که همینجوری هم دنبال درس و مشق نبودند ،حالا با وضعیت به وجود آمده بدتر هم شده اند.
نمونه اش همین دوست دیگرم حنا که تا چند وقت پیش در مزرعه پدرش کار می کرد. بابا جان هیچ می دانی حنا چرا به دانشگاه ما آمده ؟؟ پدرحنا بعد از رد شدن اتوبان از کنار مزرعه اش یهویی کلی پولدار شد . اونها که به زور وسعشان به یک گاری دستی می رسید . خانه یشان دو تا اتاق فکستنی بیشتر نداشت ، زوار لوله ها و چه و چه اش هم از هفت جا در رفته بود ... الان بیا و ببین که چه شده اند. دک و پزی بهم زده اند اساسی . خفن . خانه ای خریده توپ، شش خوابه توی بهترین محله نیاوران با استخر و جکوزی، درشکه خریده 4 اسب بخار از اون مدلهای فول اتوماتیک رینگ سپرت فول آپشن رینگ لونه زنبوری که دل آدم غنمج میره وقتی سوارش میشه . عین کشتی می مونه لامصب. و خیلی چیزهای دیگه ... حالا همین حنا هر روز یکی از پسرهای دانشگاه را می بره کافی شاپ کلی پول خرجشان میکند مخشان را میزند تا ای بالاخره یکی را برای خودش دست و پا کند! البته به خاطر شهرستانی بودنش هیچ کس او را تحویل نمی گیرد اما خانم سارا به او قول داد که اگر این وضع ادامه پیدا کرد کاشیرو فوتبالیست همیشه ذخیره تیم شاهین همان کچله را برای او درست کند. اونم نمیدونی از ذوقش چه شنگ تخته ای می اندازد.
همین هفته گذشته نیز تعدادی عکس شخصی از پارتی شبانه خوابگاه دانشجویان پخش شد که خیلی ضایع شد. بچه ها می گفتند کار کار پرین دانشجوی رشته عکاسی دانشگاه ماست که برای یک ترم اینجا مهمان بود. او قبل از رفتن، عکسها را در اختیار برادران دالتون صاحب یکی از کافی شاپ های معروف تهران قرار داد و آنها هم برای سوء استفاده عکسها را در دانشگاه پخش کردند. کاش فقط توی دانشگاه پخش می کردند نامردها. کافیه یه سرچ توی گوگل بزنی. تا فیها خالدون بچه هایی که توی پارتی بودن رو بهت دانلود میده. باز کاش فقط همین بود بروید توی شهر سر هر کوچه پس کوچه ای عکس ها را دست این دستفروشهای بی پدر و مادر می بینید. آدم لجش میگیرد از کیفیت کارشان ضایع ها با پرینتر رنگی جوهر افشان چاپ کرده اند. حالا میگن لوک خوش شانس افتاده دنبال ماجرا که اگه بشه عکس ها رو جمع کنه. ولی مگه میشه ؟ من که چشمم آب نمی خوره
بابا لنگ دراز عزیزتر از جانم ، دیروز یکی از بچه ها می گفت لوسین یکی از پسرهای دانشکده علوم انسانی بعد از مصرف شیشه قصد داشت خودش را از بالای دانشکده به پایین پرتاب کند که ماموران حراست به او اجازه این کار را ندادند. میگفتن باید قبلا ً هماهنگ میکرد و مجوز میگرفت . دلیل این خودکشی این بود که لوسین و آنت قبل از ورود به دانشگاه صیغه محرمیت خوانده بودند اما بعد از ورود به دانشگاه او به لوسین خیانت کرد و دوست دختر پینوکیو شد. بچه ها می گفتند احتمالا ً پینوکیو در خصوص قضیه شکستن پای دنی به آنت دروغ گفته و او هم همه چیز را باور کرده. لوسین هم بعد از این خودکشی نافرجام با هایدی دخترک کوه نشینی که جغرافیا می خواند دوست شد!
اما اتفاق عجیبی که چند روز پیش برایم رخ داد این بود که دوست خوبم آن شرلی که در دفتر فرهنگ دانشگاه کار می کند و به خاطر موهای قرمزش در دانشگاه تابلو شده با یکی از پسرهای دانشگاه به نام واکاشی زوما در پارک جمشیدیه قرار دوستی گذاشت و از او پول قرض کرد در قبال چه چیزی یا چه کاری این پول را به او داد نمیدانم اما آنه از همون پارک جمشیدیه یکراست به یکی از آرایشگاههای زنانه رفت و موهایش را رنگ شرابی ریخت تا دیگر بچه ها به خاطر موهای قرمز اش بیشتر از این او را مسخره نکنند! که انصافا ً هم بهش میاد. من هم خوشم آمد و میخواهم همین هفته بروم موهایم را آن رنگی کنم .
بیچاره آنه دیروز در خوابگاه مشغول درس خواندن بود که دو نفر به اسم تِسُکه و کایکو از طرف کارآگاه گجد مسئول حراست دانشگاه آمدند و با نشان دادن برگه ای که در آن نوشته بود «علامت مخصوص کمیته انظباطی» ، قصد داشتند او را با خود به کمیته ببردند که من به آنها اجازه ندادم و آنها هم هر دوی ما را به کمیته بردند و قرار شد برای یک ترم محروم از تحصیل بشویم. اما بعد از مدتی با ضمانت پدر پسر شجاع آزاد شدیم! من نمیدانم چرا وقتی این همه گندکاری هر روز در دانشگاه رخ میدهد کمیته انظباطی همه را بیخیال شده و فقط به موهای رنگ شده آنه و هنوز رنگ نشده من گیر داده است؟
پدرجان، اینجا وضع به حدی خراب است که من نمیتوانم همه اتفاقات را در این نامه بیان کنم اما کار به جایی رسیده که بچه های سالم و مذهبی دانشگاه هم تحت تاثیر قرار گرفتند. چند روز پیش وقتی واکی بایاشی و تارو میساکی را دیدم خشکم زد. آنها که از بچه مثبتهای تیم امید و دانشجوی ارشد تربیت بدنی هستند، ریششان را لنگری زدند و موهایشان را مثل جوجه تیغی کرده اند و با بل سگ باوفای سباستین دانشجوهای دیگر را می ترساندند.
خوشم آمد که لوسیمی آنچنان ضایع شان کرد که از خجالت آب شدند. لوسیمی به واکی بایاشی گفته بود وقتی یکی مثل نیکبخت الگوی تو باشه بیشتر از این نمیشه ازت انتظار داشت!
همیشه حسرت می خورم که ای کاش همه بچه ها مثل ای کیو سان بودند . ای کیو بعد از آمدن به دانشگاه و دیدن وضع نابسامان آن با وامی که از آقای ژنرال گرفت، با سایو جان ازدواج کرد آن هم از نوع دانشجویی و بدون دغدغه درسش را خواند و پس از مدتی با بورسیه دانشگاه به خارج از کشور رفت و الان برای خودش صاحب زن و زندگی است. راستی تا یادم نرفته بگویم کههری پاتر مغز متفکر دانشگاه هم هفته پیش بعد از دریافت دعوت نامه از دانشگاه های معتبر خارجی فرار مغزها کرد و برای همیشه از کشور در رفت!
بابا لنگ دراز عزیز و دوست داشتنی غرض از این همه حرف و روده درازی این بود که من میخواهم با مسافر کوچلو عروسی کنم. راستش آشنائی ما برمیگردد به روزی که او میخواست در sms ی به هانیکو بگوید دیگر نمیخواهد با او دوست باشد و این sms را اشتباهی برای من فرستاد . بعدش من با اون چند sms رد و بدل کردیم. یکی دوبار هم تلفنی صحبت کردیم. دیدم پسر خوب و زرنگی است. یه جورائی ازش خوشم اومد. گاهی با پت و مت همکاری میکنه و توی کارگاه مهندسی دانشگاه یه چیزائی می سازن . درکل پسر بدی به نظرم نیومد باهاش توی پارک لاله اسکندری قرار گذاشتم. یکی دوبار هم رفتیم کافی شاپ تام سایر. دیروز ازم خواستگاری کرد. من هم تی این بحران بی شوهری نگذاشتم حرف از دهنش در بیاد. سر ضرب ، رو هوا بله را گفتم و قرار شد آخر هفته بیان خواستگاری. پس علی الحساب تا صفر های واحد پولمان را حذف نکرده اند چند میلیونی برایم کارت به کارت بریز توی عابربانکم. یه چیزائی لازم دارم میخوام با سالی و جولیا برم بخرم .
قربانت جودی ابت
دو خط موازی زائیده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.
آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .
و در همان یک نگاه قلبشان تپید .
و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .
خط اولی گفت :
ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم .
و خط دومی از هیجان لرزید .
خط اولی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار میکنم.میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبام .
خط دومی گفت : من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .
خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .
در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
دو خط موازی لرزیدند . به هم دیگر نگاه کردند . و خط دومی پقی زد زیر گریه . خط اولی گفت نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود . خط دومی گفت شنیدی که چه گفتند . هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه .
خط اولی گفت : نباید ناامید شد . ما از صفحه خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم . بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .
آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهای سوزان ...
از کوهای بلند ...
از دره های عمیق ...
از دریاها ...
از شهرهای شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .
ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میکنید .
فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت .
پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .
شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج میشوند کرات با هم تصادم می کنند نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .
فیلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقیضین محال است .
و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت :
شما به هم می رسید .
نه در دنیای واقعیات .
آن را در دنیای دیگری جستجو کنید .
دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند .
اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .
« آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »
خط اولی گفت : این بی معنیست .
خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟
خط اولی گفت : این که به هم برسیم .
خط دومی گفت : من هم همینطور فکر میکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میکرد .
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم .
خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم .
خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند.
فروشگاه شوهر فروشی

یک فروشگاه که شوهر می فروشد به تازگی در نیویورک باز شده است.
جائیکه یک زن ممکن است برای انتخاب یک شوهر آنجا برود.
مابین دستورالعمل ها در وروی یک توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد.
(شما ممکن فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید)شش طبقه موجود است
با ویزگیهای مردان که هر چه خریدار به طبقات بالا می رود ویزگیها افزایش می یابد.
اما یه شرطی است:فقط می توانید یک بار از هر طبقه دیدن و خرید نمایید.
و دیگر شما نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از ساختمان .
طبقهءیک:این مردان شغل دارند و خدارو دوست دارند.
طبقهءدو:این مردان شغل دارند-خدا وبچه هارو دوست دارند.
طبقهءسه:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند+بسیار خوش قیافه هستند
طبقهءچهار:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند.
خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می کنند.
قبولش برام واقعا سخته…باورم نمیشه
هنوز او می رود به طبقه پنج و شرایط را می خواند.
طبقهء پنج:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-مجلل هستند-
در کار خانه کمک می کنند و حرکات قوی رمانتیک دارند.
او خیلی فریفته شد اما به طبقهء ششم رفت وشرایط رو خواند.
شما ۴۳۶۳۰۱۲ مین بازدید کننده ی این طبقه هستید…
در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته شده
که ثابت کنه راضی کردن زنان غیر ممکن است!!!!!
با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر …لطفا هنگام خروج مراقب باشید
که زیاد از کوره در نرید…روز خوبی داشته باشید.
نتیجه اخلاقی:فرصت خوب رو هیچ وقت از دست نده.
منبع:از وبلاگ دیگران
















































دو راهی
خدا برای بار صد هزارم سلام! دوباره دلم گرفته. ازت شکایت دارم این دیگه کار من شده!
کاری که هر روز هفته برام شده یه جور رنج یه جور درد. من بد جور سر دوراهیم هیچ وقت به هم کمک نکردی اما سر این موضوع کمکم کن کمک.
من با این همه مشکل حسرت باید انتخاب کنم باید درست رو انتخاب کنم. اما همش دارم کج می رم چرا هیچ وقت به مقصد نمی رسم چرا؟
چرا هر وقت هرچی خواستم بهم ندادی در عوض یه جورایی هم حالم رو گرفتی.
چرا این همه دردو رنجت رو برای من نفهم گذاشتی یعنی من تنها بنده گناه کارت هستم؟ یا از همون اول بخت منو با درد بریدی؟
از این که همش کج می رم خسته شدم من می فهمم که درست نیستم من میفهمم که خطا می کنم اما با این همه دلم میخواد درست برم من خسته شدم از این همه اشتباه پس تو کجایی خدا؟
کجایی که روزی 1000 مرتبه صدات می کنم ولی تو جوابی به من نمی دی کجایی؟
این روزها خیلی برام مهم شده چون سرنوشتم داره نوشته میشه اما من بی خیال
انگار نه انگار زندگی واقعیت داره من دارم از مشکلاتم فرار می کنم دارم خودم رو به نفهمی میزنم تا کی رو نمی دونم.
خدا خسته شدم از این که می بینم از من پایین تر حالا زده از من جلوتر!
به جای پیشرفت هر روز دارم بد تر میشم سال هاست که دارم ازت خواهش می کنم ام شما انگار نه انگار. خدا من خیلی درد دارم من خیلی سختی کشیدم یه عالمه ازت شکایت دارم پس کی میای جوابم رو بدی.
اما این روزها آرومم..اون قدر که برام دیگه هیچی مهم نیست مثل گذشته.
این روزها زود فراموش می کنم زود از یاد می برم.
این روزها تنها آرامم...یک وحشی آرام. اون قدر که مثل همه خودم رو صبور عادی نشون می دم. من یه قربانی ام یه قربانی که باید داستان نوشته شده تو رو تو این دنیا اجرا کنم. من خیلی بدبختم از هیچ نظر کمکی ندارم حتی تو....
دلم یک غریبه می خواهد که بیاید بنشیند فقط سکوت کند و من هی حرف بزنم و بزنم و بزنم....... تا کمی کم شود این همه بار این همه رنج و بعد بلند شود و برود..انگار نه انگار! دلم میخواهد خوب باشم از هر نظر ولی نشد که نشد پاک روحیم رو بخاطر مشکلاتم از دست دادم . باید از صفر شروع کنم باز هم باید سختی بکشم. فکر کنم دیگه تحمل نداشته باشم ولی باید زندگی کنم باید انتخاب کنم
خسته شدم از این همه غلط بودن خدا تو بگو من چکار بکنم سر دوراهی گیر کردم.
دارو خانه ها را بیهوده نگردید
درمان ندارد
درد را از هر سو که بخوانی درد است
آینه « نامرد » را « درمان » می کند
و درد
...همچنان درد است
هرچه تلاش کنی، گرگ, گرگ است،
از هر طرف بخوانی آدم نمی شود
و نان,نان...
خودت را به در و دیوار بزنی
داروخانه ها را زیر و رو کنی، پزشک ها کلافه شوند،
درد,درد است و دود همان دود...
چه در هوا استنشاق اش کنی چه از فیلتر سیگار در ریه هایت نفوذکند...فرقی نمی کند
اول از همه عیدتون مبارک
سختی دنیا
تا حالا با خودتون فکر کردید دنیا چه رنگیه؟ به نظر من دنیا برای هر کس یه رنگیه.
شاید برای یکی خیلی خوشرنگ باشه برای یکی مثل من خیلی بد رنگ میگید چرا؟ جواب این سوال که خیلی ساده است خب معلومه چون اونی که اون بالاست این جوری خواسته.اونی که اون بالاست بعضی هارو پولدار بعضی ها رو فقیر آفریده. اونی که اون بالاست یکی رو زشت یکی رو زیبا آفریده. اونی که اون بالاست یکی رو با استعداد و یکی رو بی استعداد آفریده.اونی که اون بالاست یکی رو سالم یکی رو ناقص آفریده. آه بله چه دردناک منشا تمام این دردها کسی نیست جز آفریننده من. در این صورت چقدر سخته که ما از دیگران انتظار داشته باشیم که برای انسان ها تبعیضی قائل نشوند چون آفریننده ما این جور خواسته.

اون خواسته که هر کس چه جور زندگی کنه. اون خواسته که ما از این دنیا چه احساسی داشته باشیم. در واقع ما مثل یه بازیکن تو زمین فوتبال می مونیم که داریم با دسته یکی عمل می کنیم.
من نمی تونم با این همه تبعیض که هر روز داره بدتر میشه زندگی کنم. اومدم پیش خدام شکایت گرچه می دونم که هیچ فایده ای نداره.
حالا کسایی که با این وجود بهش ایمان کامل دارن میتونن با اعتقاداتشون کمی خودشونو آروم کنن اما مسئله از اون جایی شروع میشه که آدم هایی مثل من نمی تونن چشمشون رو روی این همه مسئله ببندن.
همیشه با خودم میگم چرا من نباید از حداقل نعمتی که خدا به دیگر بنده هاش هم داده بهره مند بشم. چرا نباید دنیای من به قشنگی دنیای دیگران باشه؟ آیا من مرتکب گناهی نا بخشودنی بودم؟ من همیشه از خودم هزاران سوال می پرسم و میگم: چرا من نباید مثل اکثر افراد از زندگی لذت ببرم؟ همش با خودم میگم خدا آیا هدف از آفرینش من عذاب من بود؟ آیا واقعا خدای من از عذاب من لذت می بره؟ خدایا این چه حساب کتابیه که من نباید ازش بدونم باور کن دیگه خرد خرد شدم قلبم رو شکستی نذار دیگه از بین برم.آخه خدای من. من چطور می توانم به بیرون برم و از این همه تبعیض که شما آفریدی حسرت نخورم؟ من چطور می تونم تو جامعه ای قدم بذارم که همش آدم رو مقایسه می کنن دوست دارم برم یه جایی که هیچ مقایسه ای نباشه میدونم که حرف مزخرفی می زنم اما حتی خود شما هم بنده هات رو مقایسه می کنی. اونوقت چه جوری میشه از خالقت چنین انتظارایی نداشت. خدایا من چطور می تونم به خاطر برخی نداشته هام از سر کوفت اطرافیانم نا راحت نشوم؟ آخه مگه قلب من چقدر بزرگه؟ این جا دیگه کجاست که منو آفریدی؟ هدف من چیه تو این دنیا؟ من تا کی باید این همه سختی رو تحمل کنم. من که تا چشم باز کردم با مشکل مواجه شدم و تا همین امروزهم ادامه داره و خواهد داشت. کاش یکی منو از این کابوس بیدار می کرد من طاقت این همه خرد شدن رو ندارم. من واقعا نمی دونم کی هستم انگاری راهم رو گم کردم. چقدر بده آدم راهش رو گم کنه. چقدر بده آدم هیچ امیدی به امروز فرداش نداشته باشه. چقدر بده آدم امیدش رو نسبت به خداش از دست بده.
خدا چقدر در مواقع سختی هام با هات صحبت کردم. چند صد بار برات دل نوشته فرستادم تا شاید مشکل از کارم برداری؟
وقتی دیدم.حس کردم تو در کنارم نیستی چگونه می توانستم به تو تکیه کنم؟ من در این بازی دنیا بی خودی بازنده شدم.
ندونسته محاکمه شدم. هر روز خودم رو بدتر از دیروز می بینم نمی دونم به کی اعتراض کنم تا اسمش کفر نشه نمی دونم. فقط اینو میدونم که:
این حق من نبود خدا
پیش بابایی می روم و از او می پرسمادواج چیست؟ بابایی هم گوشم را محکم می پیچاند و می گوید: این فضولی ها به تونیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترایهمسایه ها لی لی بازی نمی کنی، ورپریده!!! متوجه حرف های بابایی و ربط آنها بهسوالم نمی شوم، بابایی می پرسد: خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟در حالی که در چشمهایم اشک جمع شده است و بابائی را در هاله ای از نور تیره و تار می بینم می گویم: بابایی بهتر نیست اول دلیل سوالمرو بپرسید و بعد بکشید؟ بابایی با چشمانی غضب آلوده می گوید: نخیر! از اونجاییکه من سلطان خانه هستم و توی یکی از داستان ها شنیدم سلطان جنگل هم همین کار رو میکرد و ابتدا می کشید و سپس تحقیقات می کرد، در نتیجه من هم همین روال را ادامه خواهم ... بابایی همانطور که داشت حرف می زد یک دفعه بیهوش روی زمین افتاد، باز هممامانی با ملاقه سر بابا رو مورد هدف قرار داده بود، این روزها مامان به خاطر تمرینهای مستمرش در روزهای آمادگی اش به سر می بره و قدرت ضربه و هدفگیری اش خیلی خوبشده، ملاقه با چنان سرعتی به سر بابایی اصابت کرد که با چشم مسلح هم دیده نمیشد. مامانی گفت: در مورد چی صحبت می کردینکه باز بابات جو گیر شده بود و می گفت سلطان خونه است؟!؟!؟! و من جواب دادم: در موردازدواج ، هنوز حرفم تموم نشده بود که مامانی اخمهاش توی همدیگه رفت و ماهیتابه رو برداشت و به سمت بابایی که کمکم داشت بهوش می یومد قدم برداشت، مامانی همونطور که به سمت بابایی می یومد گفت : الا می خوای سر من هوو بیاری؟! داری بچه رو از همین الان قانع می کنی که یه دونهمامان کافی نیست؟! می دونم چکارت کنم!!! مامانی این جمله رو گفت و محکم با ماهیتابهبه سر بابایی زد و بابایی دوباره بیهوش شد بعد از بیهوش شدن بابایی، مامان ازم خواستکل جریان رو براش توضیح بدم، منهم دیدم بابائی بیهوش روی زمین ولو شده و کس دیگه ای هم دم دست مامانی نیست احتمال دادم اگر دیر جواب بدم ضربه بعدی مامانی بسمت من شلیک خواهد شد . برای همین هم بدون معطلی مثل بلبل شروع کردم به چه چه زدن و توضیح دادن که موضوع انشا این هفته مون اینه که ازدواجرا توصیف کنید بابائی داشت درمورد موضوع انشا توضیح میداد که شما مهلتش ندادید . بابایی هم که بیچاره تازه بهوش اومده بود با آه و ناله و البته با کلی ترس و احتیاط گفت: خب خانم! اول تحقیق کن، بعدمجازات کن! کله ام داغون شد!، و مامانی هم گفت: منم مثل خودت و اون آقا شیره عملمی کنم، عیبی داره؟!، بابایی به ماهیتابه که هنوز توی دستای مامانی بود نگاهی کردو دستی به پس کله اش کشید و مظلومانه گفت: نه! حق با شماست!، مامانی رو به من کرد و گفت: پسر گلم توی انشات بنویس همه ی مردها سر و ته یهکرباس هستند . همین که کش شلوارشون شل بشه میدون میرن دنبال پر کردن جاهای خالی شناسنامشون . بابابزرگ که گوشه ی اتاق نشسته بود و داشت با کانالهای ماهوارهور می رفت و هی شبکه عوض می کرد متوجه صحبت های ما شد و گفت: نوه ی گلم! بیا پیشخودم برات انشا بگم!، مامانی هم گفت: «آره برو پیش بابابزرگت، با هشت ازدواج موفقو دوازده ازدواج ناموفقی که داشته می تونه توضیحات خوبی برات در مورد ازدواجبگه . از خداخواسته به امید نجات از میدان جنگ مامان و بابا سریع پیش بابابزرگ می روم و بابابزرگ می گوید: ازواج خیلی چیز خوبی است، وانسان باید ازدواج کند ... راستی خانم معلمتون ازدواج کرده؟ چند سالشه؟ خوشگل مشگله ؟؟؟ بیچاره بابابزرگ هم هنوز حرفهایش تمام نشده بود که این بار ملاقه ای موشک وار از سوی مامان بزرگ به سمتبابابزرگ پرتاب شد . البته چون مامان بزرگ هدفگیری اش مثل مامانی خوب نیست ملاقه بهسر من اصابت کرد . به حالت قهر دفترم رو جمع می کنم و پیش خواهر می روم، اول که نیم ساعتی منتظر میمانم تا خواهرم از امر خطیر میکاپ و آرایش و ریمیل و رژ و چه و چه فارغ شود . آخه چند وقت قبل بدون ملاحظه اینکه او مشغول چه کار مهم و شاقی است در هنگام کشیدن خط چشم صدایش کردم تمرکزش را از دست داد و خط چشمش به قاعده یک میلیمتر کج رفت چنان ضربه ای حواله من بخت برگشته کرد که انگار مسبب شروع جنگ جهانی سوم من بوده ام . خلاصه بعد از ملاحظات امنیتی و حروم کردن نیم ساعت وقت گرانبها آرام و شمرده از خواهرم سوالم را می پرسم . اما نمی دانمچرا با گفتن موضوع انشا اشک در چشمان خواهرم جمع می شود . وقتی دلیل اشک های خواهرم رو می پرسم می گوید : کمی خس و خاشاک رفت توی چشمم!!!! البته من هر چی دور وبرم رو نگاه می کنم نشانی از خس و خاشاک نمی بینم . اما اصلا ً دوست ندارم مثل مامانی و بابائی و بعضی های دیگه به خواهرسی و چهار ساله ام انگهای ناجوری مثل دختر ترشیده ، درحسرت داماد و از این چیزها بزنم برای همین باز به او می گویم : تو در موردازدواج چی می دونی؟ و نمیفهمم چرا خواهرم باز اشک می ریزد . به ناچار اندکی فسفر مغزم را میسوزانم و بخود میگویم : لابد از اینکه تمام دوستانش ازدواج کرده اند و او هنوز نتوانسته از میان انبوه خواستگاران دوستهایش مرد رویاهای خود را پیدا کند اینطور دارد اشک میریزد . خلاصه من نفهمیدم ازدواج خوب است یا بد . اصلا ً ازدواج چیست اما فکر میکنم میشود اینطور گفت که نتیجه می گیریمبحث در مورد ازدواج خیلی خطرناک است زیرا امکان دارد کش شلوار را شل کند ، توجه ما را به معلم های خوشگل جلب کند و ملاقه یا ماهیتابه به سرماناصابت کند، ضمن اینکه احتمال ورود اندکی تا قسمتی خس و خاشاک به چشممان را نباید نادیده گرفت .
نظرات ()